جيمز تيلر كنت

 

گفتاري درباره كنت و هوميوپاتي الهي اش

 

نويسنده : دكتر ابوالفضل حسيني

 

 

جیمز تیلر کنت ، هومیوپات نامدار امریکایی(1849-1916)یکی از بزرگان هومیوپاتی به شمار می آید. او درمانگر و معلم بزرگ هومیوپاتی بود که آموزه های اساسی هومیوپاتی کلاسیک را با دیدگاه های خود درآمیخت و شیوه یی کاملن نو در زمینه ی اتدیشه و فلسفه ی هومیوپاتی و همچنین روش و درمان ابداع نمود. برخی او را مبدع هومیوپاتی مدرن می دانند. شیوه ی کنت در زمینه ی درک و آموزش متریا مدیکا درخشان است. او تصویرهای موجز و بسیار روشنی از داروها را به دست می دهد و آن را با موارد بالینی و مثال هایی کاربردی همراه می کند که تاثیر بسیار مهمی در یادگیری و فهم تصویر داروها دارد. این شیوه نشان می دهد که کنت تا چه اندازه مشاهدات موشکافانه و دقیقی در خصوص تصویر داروها داشته است.او تعداد بسیار زیادی دانشجو را آموزش داده و همین طور تعداد بی شماری از بیماران را درمان نموده است...

 

 

 

کنت سردمدار کاربرد داروهای با توان بالاست . در بررسی ای که پیتر مورل روی کیس های Lesser Wrightingsانجام داده، از میان 381 مورد ، از توان 30c و 200 به ترتیب 17و 22 مرتبه استفاده نموده است و توان های M و 10M و 50M و CM را به ترتیب در 35، 96،50، 52 مورد به کار برده است که به خوبی گویای گرایش او به کاربست توان های بالاست.

 

او برای این روش تجویز خود فلسفه ای داشت بدین صورت که معتقد بود هر چه توان دارو بالاتر برود بهتر می تواند به عمق بیماری و سرشت فرد دست یابد و تاثیرگذارتر خواهد بود. کنت معتقد بود توان های پایین داروهای سطحی هستند و برای مواردی که اختلال جوهره ی مادی دارد به کار می روند اما در مواردی که اختلال عمیق تر است و در سطوح ذهن یا احساس جای دارد باید از توان های بالا استفاده کرد. این یکی از آشکارترین تفاوت های کنت با هانمن است.

 

کنت در خصوص توان های دارویی به ایده ی «اکتاو» اعتقاد داشت بدین صورت که همانطور که اکتاو های موسیقی مقیاسی برای فرا رفتن از اصوات بم به زیر است ، سری توان های Xو C و M باید به ترتیب و درصورت نیاز به کار برده شوند و برای مثال وقتی توان c کار خودش را انجام داد دیگر نباید به آن بسنده کرد و باید به سراغ توان بالاتر برویم.

 

او طرفدار تک دوز و در پی آن صبر کردن و مشاهده بود.(Wait&watch) و این را از هومیوپاتی کلاسیک به شیوه ی هانه من به خوبی فراگرفته بود.

 

کنت درک بسیار عمیق و دقیقی از ارغنون هومیوپاتی و مبانی طب یکپارچه نگر داشت داشت و آموزه های هانه من را با دیدگاه های خود و تاثیرات فراوانی که از سوئدنبرگ(عارف سوئدی) گرفته بود آمیخته و اندیشه های خود را به سیاق هانمن در قالب گزین گویه های بسیار موجز و صریح به شکل آفوریسم بیان می کرد. او ادبیات ویژه یی برای ادراکات خود وضع کرد که با اینکه نیازهای او را به خوبی برمی آورد اما به تدریج زمینه ی سوء برداشت ها را هم فراهم می کند چرا که مفاهیم روح ، خدا، گناه و ... به خودی خود به تعداد افراد، معناهای متفاوتی دارند و موجب برداشت های گوناگون می گردد. تردیدی ندارم که کنت درک عمیقی از مبانی نظری هومیوپاتی خود داشته و واژه گان و اصطلاحات ویژه ی خود را در معنایی کلی تر از آنچه رایج است ، به کار برده ، اما زمینه ی کژخوانی و مبهم یا گنگ بودن در حوزه ی این گونه سخنان ذهنی بسیار فراهم است.

 

او اعتقاد داشت که زشتی و زیبایی چهره ، می تواند نشان دهنده ی زشتی و زیبایی روح باشد. بر پایه ی این باور است که کنت معتقد است یک بیماری درونی عمیق می تواند علایمی متناسب با سرشت خود ، در ابعاد جسمانی بروز دهد. کنت نیز همانند افلاتون که به جهانی دیگر( جهان مثل) اعتقاد داشت ، به وجود دو جهان مادی و روحانی اعتقاد دارد .در دیدگاه افلاتون جهان مادی بازتابی از عالم معنا و مثل است اما در دیدگاه کنت جدایی بارزی میان جهان مادی و معنوی وجود دارد. او اعتقاد دارد که جهان خارجی و مادی که به چشم دیده می شود ، دنیایی تبعی است که پیامد و نتیجه ی عالم معنا است و جهان معنوی، درونی و نادیدنی جهان علت ها است . همین اندیشه خود را در حوزه عمل و درمان نیز بدین گونه نشان می دهد که او علایم بیماری را پیامد بیماری می داند و موافق نیست که ما به از میان برداشتن علایم بیماری بسنده کنیم چرا که این علایم ریشه در علتی دیگر دارند ؛ تا اینجا شباهت دیدگاه او با هانمن آشکار است ؛ اما هانه من این ایده را تنها در مورد علایم ثانویه ی ناشی از میازم سورا بیان کرده بود و منشا آن را همان ابتلای عفونی واگیردار به نام سورا می دانست . هانه من اعتقاد داشت که دینامیس بیماری بر روی دینامیس موجود زنده اثر می گذارد و باعث ابتلای او می گردد. اما کنت معتقد است که ریشه ی تمام بیماری ها در عالم نادیدنی و درونی معنا وجود دارد . او باکتری را مولد بیماری نمی داند و تئوری جرم (Germ Theory) را به سختی رد می کند. کنت معتقد است قبل از اینکه باکتری یا هر عامل دیگری بتواند فرد را مبتلا نماید ، نوعی آمادگی در فرد ایجاد می شود که او را پذیرای عامل بیماریزا و بروز بیماری می کند. او علت بیماری را به درستی روشن نمی کند اما از اندیشه اش برمی آید که آن را دارای سرشتی مشابه انرژی، نور، مغناتیس، جاذبه یا الکتریسیته می داند که بطور بی واسطه منتقل می شود.

 

نگرش کنت به میازم نیز کاملن ویژه است چرا که میازم را در ریشه، نوعی انحراف اخلاقی می داند که از اعمال و اندیشه ی خطای بشر سرچشمه گرفته است. او «سورا» را سقوط آدم و نتیجه گناه حوا می داند و آن را سر منشا تمام بیماری ها می داند که بدون وجود آن هیچ بیماری یی ممکن نیست. کنت باور دارد که انسان در ذات خودش مبرا و پاک است اما به واسطه ی آن گناه و انحراف اخلاقی ، پست شده و مستعد انواع بیماری ها گردیده است.

 

با توجه به این اندیشه ها، از آنجا که علت بیماری را در درون انسان می داند ، او باور داشت که به جای توجه به علایم بیماری باید به علت و ریشه ی آن نگریست و به جای بیماری باید بیمار را درمان کرد؛ چرا که اولن این علایم ریشه در علتی درونی دارند و دوم اینکه نوعی تغییر در وضعیت بهنجار نیروی حیاتی است که شخص را مستعد ابتلا به بیماری و بروز نشانه های آن می کند ، پس چنانچه فرد را درمان کنیم ، در واقع انحراف و عدم تعادل نیروی حیاتی را از میان برداشته و او را به سمت سلامت هدایت می کنیم. کنت ریشه ی بروز بیماری را در عدم انطباق «اراده» (will) و «فهم»(understand) می دانست و معتقد بود هرکجا فهم ارگانیسم متفاوت از اراده ی او باشد وضعیتی بیمار گونه شکل می گیرد که نتیجه ی آن بروز یک سری علایم است.

 

کنت نیروی حیاتی را فرمانده ی بدن و درحقیقت جانشین روح در حوزه ی جسم، احساس و ذهن می دانست ؛ از اینجا بر می آید که عدم تعادل در نیروی حیات، ریشه در نوعی عدم تعادل یا انحراف در روح دارد که از آن می توان به همان خطای اخلاقی یا گناه تعبیر کرد.

 

نکته ی جالب در مورد کنت یکپارچگی نظر و عمل است که باعث شده تمام آموزه های تئوریک خود را به طرز استادانه ای در حوزه ی عمل وارد کند . برای نمونه همین باور که منشا بیماری ها را در درون نادیدنی و در واقع در روح انسان می داند ، توجیه گر کاربست توان های بالا می باشد چرا که هر چه توان دارو بالاتر برود گوهر پویای آن بیشتر می شود و می تواند به لایه های اثیری وجود ارگانیسم نفوذ کند و بیماری را در همان لایه و عمقی که واقع شده است ، درمان کند. درحقیقت کنت به ایده ی مشابهت چه در زمینه ی انتخاب دارو و چه در زمینه ی انتخاب توان دارویی عمیقن باور دارد . او معتقد است به تناسب عمق بیماری باید توانی را برگزید که به همان عمق نفوذ نماید.

 

کنت در زمینه ی بیماری و توان داروها معتقد به نوعی سلسله مراتب بود که در قالب یک هرم جای می گیرند ؛ بدین گونه که بیماری های ذهنی، میازم در قله ی آن هستند و باید برای درمان آن از بالاترین توان ها بهره جست . در مقابل، پوست و بیماری های حاد در قاهده هرم هستند و درمان آن مستلزم کاربرد توان های پایین است.

 

کنت نسبت به کاربرد نوسودها و هومیوپاتیک بودن آن تردید داشت. همچنین او به درستی نمی دانست چرا داروهایی مانند Nux-v و Rhus-tox با اینکه در فهرست داروهای آنتی میازماتیک نیستند و در عوض برخی داروهای میازماتیک همچون املاح آلومینیوم و سیلیکات ها و بسیاری از داروهای سوریک دیگر کاربرد نادری دارند و اینها باعث شده بود که تئوری میازم را به شکل کلاسیک آن نپذیرد.

 

اما اگر بخواهیم با دیدی انتقادی نظریات کنت را بررسی کنیم نخستین چیزی که در ادبیات و دست نوشته های کنت به چشم می خورد گونه ای شیفته گی و ایمان مطلق به اندیشه و آرای خود و همچنین اصول هومیوپاتی است. این اندازه شیفته گی باعث می شود تصور نماییم که هومیوپاتی بیش و پیش از آنکه بر اصول علمی و قوانین تجربی استوار است ، بر پایه ی نوعی جزم اندیشی پایه گذاری شده که ریشه در دیدگاه های مذهبی و الاهی دارد. کاری که کنت کرده این است که الاهیات و مبانی عرفانی سوئدنبرگ را به شدت با آموزه های هومیوپاتی کلاسیک آمیخته است . نفس این قضیه به هیچ عنوان بد نیست ، به ویژه هنگامی که کارنامه ی درخشان کنت در زمینه ی درمان بیماران را مشاهده می کنیم، متوجه می شویم که او به مبانی صحیحص پایبند بوده که توانسته در عمل و در کار بالینی بسیار موفق باشد ؛ آنچه محل اشکال است همین جزم اندیشی و پای فشاری بر روی روش خودش است که باعث می شود انحراف ها و خطاها را نبیند. ما بر اساس خوانشی که از ارغنون و بیماری های مزمن و سایر دست نوشته های هانه من داشته ایم به این باور رسیده ایم که هومیوپاتی یک نظام طبی دقیق است که بر پایه ی قوانین تغییر ناپذیر طبیعت استوار است که به کمک تجربه می توان بارها اصول آن را آزمود ، اما کنت به جای پرداختن به این اصول و قوانین طبیعی ، از سویی با ادبیاتی غیر علمی (الاهیات ) به سراغ آن می رود و از سوی دیگر به ستایش و دفاع از هومیوپاتی و اصول آن و خصوصن شیوه ی اندیشه ی خودش می پردازد . این مسئله زمانی شکل نگران کننده یی به خود می گیرد که به یاد بیاوریم «اخلاق » یکی از عناصر بسیار پر رنگ نگرش های دینی و مذهبی است و خواه ناخواه باعث می شود دچار قضاوت اخلاقی و صدور حکم هایی بر پایه ی اخلاق شویم. به یاد بیاوریم که در رپرتوری گران سنگ کنت، نشانی از فصل های اندام تناسلی زنانه و مردانه نمی بینیم.آیا این مسئله زاییده ی نوعی نگرش پیشداورانه نیست که منجر به حذف بخشی از واقعیت گردیده است؟

 

کنت «بیماری» را مترادف« شر» در نظر گرفته و «سلامت» را مترادف و ملازم «خیر» می داند. بنابراین بیماری امری نامطلوب است که زاییده از یک «شر» می باشد در حالی که ما می دانیم بیماری نتیجه ی برهم کنش شبکه یی از علت ها ست و پزشکی نوین هم هرچه بیشتر به سمت و سویی می رود که نوعی کلیت را در امر بیماری دخیل بداند. این نکته حتا در نگرش هانه من هم به چشم می خورد چرا که او در جای جای نوشته های خود علت های زیادی را برای بیماری برمی شمارد: علت برانگیزاننده(exciting cause) – علت نگهدارنده(maintaining cause) –علت ریشه ای(fundamental cause) و ...

 

هانه من در جایی دیگر بیان می کند که موانع درمان (obstacles to cure) را باید از بین برداشت تا بیمار بهبود یابد و درمان موثر باشد و این نشان می دهد که هانه من افزون بر نظام ایجابی برای بیماری و درمان ، به عوامل سلبی سلامت و درمان هم اندیشیده است. پس می توان نتیجه گرفت که نگرش هانه من از کل نگری بیشتری برخوردار است. کنت ریشه ی همه ی بیماری ها را در سورایی می داند که به دلیل یک گناه و انحراف اخلاقی ایجاد شده است و این نوع نگاه ، افزون بر اینکه اندکی مبهم و گنگ است ، فاقد ویژگی کل نگری است که لازمه ی یک درمان موفق در هومیوپاتی یا هر طب یکپارچه نگر دیگر می باشد. بی شک کنت به امر کلیت ، باوری عظیم داشته و کل نگری در تار و پود اندیشه و روش عمل اش به چشم می خورد اما شاید نفس کاربرد یک زبان الوهی در مورد مسایل علمی (هرچند که از پایه گان متقنی برخوردار باشد) ، باعث می شود که برخی مجال ها تنگ شود و بعضی از چشم اندازها برای مان تار جلوه کند. زبان سرچشمه ی شکل گیری تمامی معناها و اساسن مجالی برای ممکن شدن جهان است ، اگر زبان نباشد ، سازو کاری برای اندیشه نیست و بدون اندیشه هیچ واقعیتی به شناخت درنمی آید و «هست » نمی شود. شکل کاربرد زبان تعیین کننده ی محتواهایی است که تولید می کند ؛ بنابراین نمی توانم باور کنم که کاربست ادبیاتی الاهی برای واقعیت های طبیعی، منجر به گنگ شدن و عدم وضوح و خطا در دریافت یا کاربرد شیوه های عمل نمی گردد.

 

اما با همه ی این اوصاف نمی توان نقش شگرف کنت و نبوغ، جسارت و ویژه بودن او را در زمینه ی پایه گذاری روشی نوین ( گو اینکه اندکی التقاطی به نظر می رسد) انکار کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتار اول

 

بیمار

 

 

هومیوپاتی نشان داده است که اصولی بر این شیوه ی پزشکی حاکم است . به عبارت دیگر تا زمان هانه من اصولی برای درمان وجود نداشت و حتا امروزه نیز بنا به اطلاع دقیق در نوشته ها و تجربیات مکتب قدیم اصولی وجود ندارد. مکتب قدیم نشان داده است که درمان به طور کلی بر پایه ی تجربه و نتایجی استوار است که از تجویز دارو به بیماران به دست می آید . تغییر روش ها و نظریات و یافته های صریح آن ها به خوبی گواه نظریات و دانش ایشان ( پیروان مکتب قدیم ) است. هومیوپاتی از این نظر با آلوپاتی تفاوت دارد و همچنین بر همین منوال است که تفاوت عظیم میان هومیوپاتی و آلوپاتی ایجاد شده است . این ها اصولی است که هومیوپاتی آن را بیان کرده است . مکتب قدیم وجود هر گونه اصولی را ( برای درمان ) انکار می کند و از دیدگاه روش و عمل خودش به موضوع می نگرد . آنها(آلوپات ها) فقط با نتیجه ( ی درمان ) سروکار دارند و تنها سرانجام بیماری را در نظر می گیرند و دانشی درباره ی طبیعت واقعی فرد و اینکه او کیست ، از کجا آمده و کیفیت و حالت او در زمان بیماری و سلامت چیست ندارند . آن ها درباره ی فرد هیچ نمی گویند مگر در مورد بافت و جسم وی . آن ها تغییرات بافتی فرد را به عنوان بیماری در نظر می گیرند و تمام آن چه در مورد بیماری می دانند آغاز و پایان آن است . در نظر آنان بیماری چیزی است که بدون علت خاصی وجود دارد . آن ها هیچ چیزی را نمی پذیرند مگر آن چه با دست بتوان لمس اش کرد و با چشم آن را دید یا به عبارت دیگر آنچه با حواس و به کمک ابزار پیشرفته قابل دریافت و مشاهده است آن ها به کمک میکروسکوپ روی یک نقطه انگشت می گذارند و یافته های پاتولوژیک میکروسکوپی بیماری، به عنوان آغاز و پایان بیماری در نظر گرفته می شود و هیچ چیزی را به جز این یافته ها و مقدم بر آن ها در نظر نمی گیرند . این خلاصه ای از آموزه های آلوپاتی در مورد طبیعت بیماری بود .

 

اما هومیوپاتی در یافته است که چیزی مقدم بر این یافته ها وجود دارد. همه ی آموزه های علمی و همه ی تحقیقات دانشمندان ثابت نموده است که هر چیزی که وجود دارد به دلیل چیزی ما قبل و مقدم بر آن است . تنها به این روش می توان علت و تاثیرات را از آغاز تا پایان و بر عکس آن ردیابی کرد . با این روش ما به جایی می رسیم که دیگر فرض و پندار وجود ندارد بلکه آگاهی وجود دارد . اولین پاراگراف ارغنون برای خواننده ای بی تجربه یک معنا دارد و برای یک هومیوپات کار آزموده معنایی متفاوت خواهد داشت .

 

« تنها وظیفه ی والای پزشک بازگرداندن بیمار به سلامت است که این ( عمل ) درمان نام دارد »

 

با خوانش سطحی این گزاره و تا زمانی که مقصود هانه من از واژه ی « بیمار » آشکار نگردد هیچ بحثی در نخواهد گرفت و هر پزشکی پیرو هر مکتبی که باشد با آن موافق است . برداشتی که هر فرد از واژه ی « بیمار » می کند در هر زمان متفاوت خواهد بود .

 

مدتهاست که این موضوع محل اختلاف نظر بوده است و فرضیات زیادی درباره ی آن وجود دارد بنابراین هومیوپات باید صرف ظاهر کلام را رها کند . آلوپاتی بر عقیدی شخصی متکی است و ( پزشک ) آلوپات معتقد است که دانش پزشکی بر پایه ی اکثریت فرضیات استوار است اما این نادرست است و برای دانش درمان بیمار ، بنیانی ناپایدار است .ممکن نیست بتوانیم یک نظام درمانی منطقی پایه گذاری کنیم مگر اینکه در امور همان گونه که هستند تعقل کنیم نه آن طور که به نظر می رسند . واقعیت ها آن طور که به نظر می رسند در فرضیات انسان ها بیان می شوند اما واقعیت ها آن گونه که « هست » ، واقعیت ها و حقایقی هستند که نظریه هایی بر اساس آن تکامل یافته و شکل می گیرند که قلمرو طبیعت انسان در حوزه ی بیماری و سلامت را تفسیر و تبیین می نمایند . بنابراین مراقب فرضیات انسان ها در زمینه ی علم باشید . هانه من اصولی را به ما ارائه کرده است که می توانیم آن را مطالعه کرده و بر اساس آن پیشرفت نماییم . جهان بر پایه ی قوانین استوار است نه بر اساس عقاید یا فرضیات . ما باید به قوانین احترام بگذاریم و به آن ها پایبند باشیم چرا که تا زمانی که فرضیات خود را بر پایه ی قوانین استوار نکنیم نقطه ای برای آغاز نخواهیم داشت .

 

So long as we recognize men's statements we are in a state of change , for men and hypotheses change . let us aknwoledge the unthority

 

 

 

هومیوپات واقعی وقتی از بیمار صرف نظر می زند می داند که بیمار کیست اما آلوپات این را نمی دارند . آلوپات فکر میکند که بیماری تمامن همانند خانه ای است که فرد در آن زندگی می کند و در حال خراب شدن است به عبارت دیگر کل بیماری به معنای تغییرات بافتی ( که تنها یکی از پیامدهای بیماری است ) می باشد . هومیوپات تغییرات شگفت انگیز ناشی از داروهای توان دار شده را مشاهده می کند و بیان می کند که داروهای خشن نمی توانند بیمار را بهبود بخشند گر چه تغییرات و تاثیراتی که این داروها بر جا می گذارند واقعی نیستند و تنها آشکار می باشند . فیزیولوژی مدرن فاقد نظریه ی حیاتی می باشد و بنابراین نمی توان بر اساس آن کار کرد . نظریه ی نیروی حیاتی مورد تایید فیزیولوژیست ها نیست و بنابراین هومیوپات می بیند که فیزیولوژی واقعی هنوز کاملن عقلانی و منطقی نیست چرا که بدون نیروی حیاتی ، بدون ماده ی ساده ( simple substance ) بدون در نظر گرفتن درون در کنار برون نمی توان به وجود علت و رابطه ی میان علت و معلول قایل گردید .

 

اما مقصود از « بیمار » چیست ؟ او کسی است که مریض است و باید سلامت او را بازگرداند اما نه سلامت جسم و بافت هایش را . شما بسیاری از افراد را دیده اید که می گویند : « من مریض هستم » آنها می توانند چندین صفحه از علائم و درد و رنج خود را بر شمارند . اینها بیمار به نظر می رسند اما می گویند : « من پیش بیشتر پزشکان برجسته و مشهور رفته ام » آزمایش های ریه را انجام داده ام . پیش نرولوژیست رفته ام ، پیش متخصص قلب رفته ام و آزمایش های قلب را انجام داده ام، ( خانم می گوید ) پیش متخصص زنان رفته ام و آزمایش های رحم را انجام داده ام . از فرق سر تا نوک پایم را آزمایش کرده ام و به من گفته اند که مریض نیستم و بیماری ندارم.» بسیاری مواقع من بعد از گرفتن سه یا چهار صفحه علایم شخص ، این داستان را شنیده ام . این به چه معناست ؟

 

درست است که اگر این وضعیت پیشرفت کند شواهدی از بیماری وجود خواهد داشت ، شواهدی که یک پاتولوژیست می تواند با آزمون های پزشکی آن را دریابد اما پزشک آلوپات می گوید در حال حاضر مریض ، بیمار نیست اما این همه علامت به چه معناست ؟ « من شب ها نمی خوابم ، درد دارم و روده هایم حرکت ندارد »

 

« آ ، خب تو یبوست داری » این اولین چیزی است که تشخیص داده می شود اما آیا همه ی این ها بدون علت هستند ؟ از یک نظر « یبوست » نتیجه و پیامد بیماری است اما از دیدگاهی دیگر به نظر می رسد که یبوست علت بیماری باشد . « تشخیصی » را که برای یک فرد داده می شود می توان در مورد سایرین هم تعمیم داد . اما این ویژگی متغیر ، تخیلات بی پایه ی مکتب قدیم است . این علایم ، زبان طبیعت فرد است که با ما سخن می گویند و همانند روز روشن، سرشت درونی مرد یا زن بیمار را نشان می دهند . اگر این وضعیت فرد بیمار پیشرفت کند ریه هایش از کار می افتد و دکتر می گوید : « آه ، حالا تو سل گرفته ای » یا ممکن است تغییرات شدیدی در کبد ایجاد شود و ] آن وقت[ دکتر می گوید :

 

آه ، اکنون تو دچار مشکل کبد چرب شده ای . یا ممکن است آلبومین در ادرار دفع شود و در اینجا دکتر به بیمار خواهد گفت : « حالا اسم بیماری تو معلوم شد . تو دچار یکی از اشکال بیماری Bright شده ای » . اگر ادعا کنیم قبل از موضعی شدن بیماری ، شخص بیمار نبوده یاوه گفته ایم . آیا آشکار نیست که این شخص حتا از کودکی بیمار بوده و خیلی هم بیمار بوده است ؟ در روش سنتی لازم است قبل از شروع درمان به یک تشخیص برسیم اما در بسیاری از موارد تا وقتی بیماری ، فرد را غیرقابل درمان نکند نمی توان به تشخیص رسید .

 

یک مورد دیگر : کودکی عصبی را در نظر بگیرید . او خواب های وحشتناک می بیند ، خواب آشفته همراه با گرفتگی عضلات دارد ، عصبی است و تظاهرات هیستریک دارد اما اگر تمام ارگان های بدن او را آزمایش کنیم به هیچ مشکلی برنخواهیم خورد . اما اگر این بیماری ( که همچنان وجود دارد اجازه ی پیشرفت پیدا کند ظرف بیست یا سی سال منجر به تغییرات بافتی خواهد شد ، ارگان های بدن تحت تاثیر قرار خواهند گرفت و آن وقت پزشک آلوپات خواهد گفت که بدن دچار بیماری شده است اما در واقع فرد از همان ابتدا بیمار بوده است . پرسش این است که آیا ما نتایج بیماری را برای آغاز درمان در نظر می گیریم یا از ابتلا به سراغ علت بیماری می رویم ؟ چنان چه در مورد بیماری ایده های مادی داشته باشیم ، برای ابزار درمان آن هم ایده های مادی خواهیم داشت .

 

اگر معتقد باشیم که تنها یک ارگان بیمار است و باعث بیماری شده است ، پس باید نتیجه بگیریم که با حذف آن ارگان می توان بیمار را درمان کرد . فردی دچار ضایعه ی نکروتیک در دستش می باشد ؛ اگر معتقد باشیم که فقط دست او بیمار است پس باید تصور کنیم که با قطع دست وی می توان او را درمان کرد . حال در نظر بگیریم دست فرد دچار ضایعه ی سرطانی است؛ بر اساس این ایده فقط دست فرد سرطانی است و اگر ببینیم که بعدها او بر اثر سرطان بمیرد ، پس با قطع دست می توان بیمار را درمان کرد . در مورد بثورات پوستی، ما از داروهای موضعی استفاده می کنیم تا عملکرد پوست را تحریک کرده باعث بهبود آن گردد و چنانچه تصور کنیم در پشت این بثورات علتی نهفته نیست ممکن است گمان کنیم ] بدین روش [ فرد را درمان کرده ایم .هیچ چیزی بدون علت وجود ندارد. ارگان ها به منزله ی فرد نیستند بلکه فرد بر ارگان ها مقدم است سیر بیماری از ابتدا تا انتهاست همان طور که درمان هم اینگونه است؛ از فرد به ارگان ها می رسیم نه از ارگان ها به فرد .

 

اما بالاخره بیمار کیست ؟

 

بافت ها دچار بیماری نمی شوند مگر اینکه چیزی مقدم بر آن وجود داشته باشد ، دچار اختلال گشته و آن ها را بیمار کند . چه چیزی در درون این فرد وجود دارد ( که می توان آن را فرد درونی نامید ) ؟ آن چیزی که با حذف کردن آن یک کلیت جسمانی بر جای می ماند چیست ؟ ما می گوییم فرد مرده است، اما جسم او بر جا می ماند . ما بدن را کالبد شکافی می کنیم و می بینیم که همه ی ارگان ها وجود دارند . هر آنچه را که با حواس خود در می یابیم به جسم فرد مربوط است. همه ی چیزهایی را که با انگشت های خود می توانیم لمس کنیم و با چشمان خود ببینیم، بر جا مانده است . « فرد بیمار » مقدم بر « جسم بیمار » است و می توانیم نتیجه بگیریم که فرد بیمار در آن بخشی که بر جای مانده است وجود ندارد . آن چه از جسم خارج شده مقدم و آن چه بر جای مانده موخر ( عارض) است. ما می گوییم فرد حس می کند ، می بیند ، می چشد ، می شنود ، فکر می کند و زندگی می نماید اما اینها تنها تظاهرات خارجی و سطحی تفکر و زندگی است . فرد «اراده می کند» و «درک می کند» ، اما جسد اراده و ادراکی ندارد . پس آنچه از میان رفته همان چیزی است که می فهمد و اراده می کند . این همان چیزی است که می تواند تغییر کند و مقدم بر جسم است . همراهی این دو ،« ارده و فهم» ، فرد را شکل می دهد و از ترکیب آن ها زندگی و کنش ها شکل می گیرد . آن ها جسم را می سازند و باعث ایجاد تمام اجزای جسم می شوند؛ اگر اراده و فهم به هنجار و متعادل باشند ما فرد سالمی خواهیم داشت . هدف ما این نیست که برای دریافتن اینکه چه چیزی مقدم بر اراده و فهم است از اینها فراتر برویم ، تنها کافیست بگوییم که اینها خلق شده اند . پس فرد ، اراده و فهم است و ظرفی که در آن می زید جسم نام دارد .

 

اگر بخواهیم هومیوپات های دانشمند و علمی باشیم باید درک کنیم که ماهیچه ها ، عصب ها ، لیگامنت ها و سایر بخش های ساختار فرد تنها یک تصویر و بازنمایاننده ی شخصیت درونی فرد ( یا فرد درونی ) به پزشک هشیار می باشند . چه جسم زنده و چه جسم مرده را در نظر بگیریم ، از جسم به حیات نمی رسیم بلکه از حیات به جسم می رسیم ( حیات مقدم بر جسم است ) .اگر بخواهیم تفاوت میان چهره ، شخصیت و رفتار دو انسان را بیان کنیم در مقام توصیف ، به ندرت به چیزی بیش از ] تفاوت میان [ اراده خواهیم رسید . اراده ی دو چهره بازنمایی می شود ، آثار آن در رخساره ی فرد القا می شود . آیا تاکنون در چهره ی یک قاتل یا فردی از این دست دقت کرده اید ؟ آیا تفاوتی میان چهره ی او و فردی که اراده اش به سمت انجام کارهای نیک و زندگی شرافتمندانه است وجود ندارد ؟ می توانید به مناطق پست شهر بروید و در چهره ی این افراد دقیق شوید ؛ این افراد شبگرد هستند و تا اواخر شب مشغول شرارت می باشند . اگر در مورد اینها تحقیق کنیم متوجه می شویم که عواطف ایشان نیز از همین دست است . اینها مهر ] شرارت را[ بر چهره دارند . این افراد عواطف شرورانه و چهره ای شیطانی دارند . پس چهره بیانگر قلب آدمی است . آسیب شناسی آلوپاتیک چیزی جز جسم فرد را در نمی یابد . می توان به آسانی پزشک آلوپات را با این پرسش گیج کرد که اندیشه ی فرد چیست؟ فرد چیست ؟ هومیوپات قبل از آن که سرشت علت بیماری را دریابد و قبل از آن که بفهمد درمان چیست باید بر این مسائل مسلط شود .

 

یگانه وظیفه ی پزشک درمان است . یگانه وظیفه ی او درمان پیامدهای بیماری نیست بلکه درمان خود بیماری است . هنگامی که سلامت خود فرد بازگردانده شود ، تعادل در بافت ها و کنش های او نیز بازیافت می شود . پس یگانه وظیفه ی پزشک به هنجارکردن تعادل درونی فرد یعنی مجموعه ی اراده و فهم می باشد . تغییرات بافتی مربوط به جسم و پیامد بیماری است؛ اینها بیماری نیستند. وقتی هانه من می گوید :

 

« هیچ بیماری ای وجود ندارد بلکه افراد بیمار وجود دارند» واضح است که او دریافته است که بیماری هایی که نام گذاری شده اند از جمله Bright's disease ، بیماری کبد و ... در واقع پیامدهای فاحش بیماری و در اصل تظاهرات بیماری می باشند . ابتدا نظام دچار اختلال می شود و بعد این هنجاری از درون به سمت برون پیشرفت می کند تا اینکه به تغییرات آسیب شناختی در بافت ها می رسد . در کار بست پزشکی امروزه ، ایده ی «نظام»(کلیت) به چشم نمی خورد و تنها تغییرات بافتی را در نظر می گیرند . کسی که پیامدها و نتایج بیماری را به جای خود بیماری در نظر می گیرد و اینها را به جای بیماری از بین می برد ناهشیار است. در پزشکی این نوع دیوانگی است ، نوع دیوانگی که از اشکال خفیف تر ناهنجاری های ذهنی در علم سر برون کرده است ، نوعی هوس احمقانه .

 

باکتری نتیجه و بپیامد بیماری است. در گذر زمان ما خواهیم توانست دقیقن نشان دهیم که موجودات ریز میکروسکوپی علت بیماری نیستند بلکه در پی بیماری به وجود می آیند و ریزه خوارانی هستند که همراه بیماری می باشند و از هر جنبه ای کاملن بی زیان هستند . اینها پیامد بیماری هستند و هر کجا که بیماری ای وجود داشته باشد این موجودات هم حضور خواهند داشت و به وسیله ی میکروسکوپ کشف شده است که هر عارضه ی پاتولوژیکی ، باکتری های متناسب و خاص خودش را دارد . مکتب قدیم این موجودات را به عنوان علت در نظر می گیرد اما ما خواهیم توانست نشان دهیم که علت بیماری بسیار ظریف تر از آن است که بتوان آن را با میکروسکوپ نشان داد . ما قادر خواهیم بود که به روش منطقی و عقلانی نشان دهیم که جستجوی علت بیماری به کمک ابزار حسی، کاری نابخردانه است .

 

هانه من در یادداشتی می گوید : « ماموریت پزشک این نیسست که با به هم بافتن فرضیات و حدس و گمان های توخالی درباره ی سرشت درونی فرایندهای حیاتی، و حالتی که در طی آن بیماری در اندرون ناپیدای موجود زنده منشاء می یابد – به اصطلاح – نظام ] و نظریه [ بسازد ».

 

می دانیم که امروزه مردم اگر بتوانند برای بیماری ای که فرض می رود دچار آن هستند نامی پیدا کنند، بسیار خرسند خواهند بود. پنداری بی اساس ، که در زیر اصطلاحات فنی پنهان است!

 

روزی پیرمردی ایرلندی به درمانگاه رفت و پس از بیان علائم خود گفت : « دکتر ، من چه مرضی دارم ؟ » پزشک پاسخ داد : « چرا ] مرض [ ؟ تو ناکس و ومیکا ( Nax – vomica ) هستی » و داروی او نیز همان بود . پیرمرد گفت : من فکر می کردم بیماری عجیبی دارم . این نتیجه ی نابخردی دیرینه ی ما در نام گذاری بیماری است . به جز تعدادی بیماری حاد نمی توان قایل به تشخیص ] بیماری [ دیگری شد و نیازی هم به چنان چیزی نیست مگر اینکه تشخیص دهیم فرد بیمار است . هر چه بیشتر به نام بیماری فکر کنیم ، هنگام یافتن داروی مناسب سردرگم تر خواهیم شد ، چرا که ذهن تنها بر نتایج بیماری تمرکز می کند نه بر تصویری که توسط علایم بیماری ایجاد شده است . فردی با سابقه ی بیست و پنج سال بیماری که دارای ویژگی های وراثتی وخیمی است و بیست صفحه علایم هم دارد، در صورتی که علایمی داشته باشد که ] به کمک آن [ بتوان به تصویر یک بیماری دست یافت ، چنانچه به موقع درمان گردد، می تواند شفا بیابد. پس از گذر زمان، هیچ عارضه ی پاتولوژیکی وجود نخواهد داشت و او می تواند بدون هیچ تخریب بافتی به زندگی اش ادامه دهد . اما اگر بیمار در همان ابتدا ] و به موقع [ درمان نشود ، بر حسب رویدادهای زندگی و ویژگی های وراثتی اش دچار عوارض بیماری خواهد شد . اگر او یک بخاری ساز باشد مستعد بیماری های خاص بخاری ساز ها خواهد بود، اگر یک خدمتکار باشد مستعد بیماری های خاص خدمتکارها خواهد بود و ...

 

این فرد همان بیماری ای را دارد که هنگام تولد دچار آن بوده است . این ترکیب علایم ، حالت قبل از آن که شرایط پاتولوژیک شکل بگیرند را نشان می دهد . درست است که او دچار بیماری کبد یا بیماری مغزی یا هر کدام از تغییرات بافتی فراوانی است که «بیماری» نامیده می شوند، اما شما قبل از آنکه بتوانید تجویزی بکنید باید به عقب برگردید و این علایم فراوان را بدست آورید . تجویز بر اساس بیماری ، باعث ایجاد تغییر در این عوارض می گردد اما باعث تغییر خود بیماری نمی شود به جز اینکه پیشرفت آن را تسریع می نماید .

 

می توان ویژگی های خاصی را در اعضای یک خانواده مشاهده کرد . در ابتدا این حالت اولیه است که تنها به صورت نشانه ها و علامت ها خود را نشان می دهد و کل خانواده به یک دارو یا داروهای خویشاوند ] مشابه [ نیاز دارند . اما این حالت در یکی از اعضای خانواده به سرطان منجر می شود و در دیگری به سل و... .اما همه از یک ریشه ی مشترک منشاء می گیرد . این حالت پایه را که در زیر بیماری های گونه ی انسان قرار دارد باید درک نمود . بدون شناخت این حالت ، درک بیماری های میازماتیک حاد که بعدن بررسی می شود ناممکن خواهد بود .

 

این یک اصل شناخته شده است که بعضی افراد نسبت به یک چیز و برخی به چیز دیگر حساس و مستعد هستند . اگر یک اپیدمی در سرزمینی ایجاد شود، تنها تعدادی از افراد به آن مبتلا می شوند . چرا برخی نسبت به آن مقاوم هستند و بعضی دچار بیماری می شوند ؟ این مسایل باید از دیدگاه هومیوپاتی موشکافی و بررسی گردند . ] واکنش های [ ایدیوسنکرازی باید در نظر گرفته شوند . بسیاری از پزشکان وقت خود را به جستجوی چیزهایی که باعث بیماری مریض می شود هدر می دهند .

 

یک شخص بیمار با هرگونه رویدادی بیمار خواهد شد در حالی که شخص سالم می تواند در محافظت به سر برد . کار اصلی پزشک این نیست که زیر و زبر زندگی ما را بررسی کند و غذایی را که می خوریم آزمایش کند تا علت بیماری را پیدا نماید . وظیفه ی او این است که علایم بیماری را استخراج کند تا داروی مناسبی پیدا شود که بتواند اختلال را پوشش دهد . دارویی که بتواند در شخص سالم همان علایم را ایجاد کند بهترین گزینه برای این موقعیت است، در حکم پادزهری حیاتی است ، می تواند بر بیماری غلبه کند ، می تواند اراده و فهم را به هنجار و قاعده کند و شخص را درمان نماید .

 

بررسی سرشت واقعی انسان و ] چگونگی [ دچار شدن او به بیماری ، حوزه ای تحقیقاتی و بسیار علمی ایجاد کرده است . با مطالعه ی آزمون دارو بر روی افراد سالم می توان بیماری را یاد گرفت . هانه من با بیان اینکه « ذهن ] و علایم ذهنی [ کلید ] درک وضعیت [ شخص است » ، کاربرد اطلاعات بدست آمده ] از طریق آزمون [ را بوجود آورد .

 

تمام شاگردان و پیروان او هم دریافتند که علایم ذهنی مهمترین علایم یک دارو و بیماری هستند . انسان از اندیشه و آن چه بدان علاقه دارد شکل گرفته و به جز اینها چیزی دیگری در فرد وجود ندارد . اگر این دو بخش اعظم فرد ، یعنی اراده و فهم از هم جدا شوند به معنای دیوانگی ، اختلال و مرگ است . تمام این پزشکان ابتدا بر روی اراده و ادراک کار می کنند ( و بیشتر اوقات هر دو ) تا فرد را وادار به اراده و ادارک ] صحیح [ نمایند و دست آخر بر روی بافت ها ، کارکردها و احساس ها کار می کنند .

 

در آزمون Aurum در می یابیم که بیشتر از هر چیزی عواطف شخص توسط دارو آشفته می شود . بالاترین عشق ممکن برای فرد ، ] عشق به [ زندگی اش می باشد . بنابراین Aurum این عشق را از بین می برد به طوری که فرد، دیگر علاقه ای به زندگی ندارد و دست به خودکشی می زند . از سوی دیگر Argentum به گونه ای فهم و ادراک شخص را تخریب می نماید که او دیگر منطقی به نظر نمی رسد و حافظه اش به کلی ویران می شود . در مورد هر دارویی در متریامدیکا ] وضع [ به همین منوال است . می توان ملاحظه کرد که داروها ابتدا بر ذهن افراد تاثیر می گذارند و سپس ] این تاثیر [ از ذهن به سمت تعادل جسمانی ، و خارجی ترین اجزا یعنی پوست و مو و ناخن پیش روی می کند . اگر داورها بدین طریق بررسی و آزمون نشده بودند شما دانشی راجع به آن ها نمی داشتید . متریا مدیکا بر همین اساس پایه گذاری شده است بنابراین بیماری باید با بررسی و موشکافی دقیق عوامل شکل دهنده ی تغییرات بیمارگونه ای که مشابه علایم دارو نیز می باشند مورد آزمون قرار گیرد . از آن جا که در آزمون های دارویی ، داروها بر روی افراد سالم باعث بروز علایمی می گردند ما باید بیماری را با این امید بررسی کنیم که داروها بر اساس قانون مشابهت بر بیماری انطباق یابند . علایم اصلی ، علایم کارکردی ، علایم حسی وعلایم ذهنی همه سودمند هستند و نباید از هیچ کدام چشم پوشید . طرح بیماری در انسان باید بر اساس طرحی از بیماری که در متریامدیکا درج شده شکل بگیرد . همانگونه که ما سرشت یک بیماری را در تصویر یک دارو درک می کنیم ، باید سرشت بیماری در انسان را نیز دریابیم تا بتوان آن را درمان کرد . بنابراین برداشت ما از آسیب شناسی ( پاتولوژی ) باید بر متریامدیکایی که بر آن تاکید داریم انطباق داشته باشد و دریافت که به منظور درمان بیمار باید این دو مشابه یکدیگر باشند . کلیت علایمی که به دقت نگاشته شده ، همه ی آن چیزی است که ما درباره ی سرشت درونی بیماری می دانیم، بنابراین تجویز صحیح داروی مشابه ، هنر درمان را شکل خواهد داد .

 

 

 

 

 

گفتار دوم

 

بالاترین آرمان درمان

 

 

موضوع این مبحث ، سرشت درمان می باشد . در پاراگرف دوم ارغنون بیان شده است که :

 

« والاترین آرمان درمان عبارت است از بازگرداندن سریع ، ملایم و دایمی سلامت ، یا دور کردن و نابود کردن بیماری در تمام ابعاد آن و در کوتاه ترین ، مطمئن ترین و بی زیان ترین راه ، بر طبق اصولی که به آسانی قابل درک باشد »

 

اگر از پزشکی که هومیوپاتی را درک نکرده باشد بپرسید که درمان شامل چه می شود ؟ ذهن او فقط حول پندار حذف حالت پاتولوژیک چرخ خواهد زد ، مثلن اگر بثوراتی بر روی پوست وجود داشته باشد ، حذف این بثورات از روی پوست درمان نامیده می شود اگر یک مورد هورویید داشته باشیم ، برداشتن آن درمان نام دارد . در مورد یبوست ، بازکردن مسیر روده ها ، درمان خواهد بود . اگر عارضه ای در مفاصل زانو داشته باشیم ، برداشتن آن به عنوان درمان تلقی خواهد شد یا چنانچه یک بیماری حاد وجود داشته باشد (صرف اینکه) بیمار نمیرد ، آن را به عنوان درمان بیماری در نظر خواهند گرفت . حقیقت بیمار آن گونه که از دیدگاه پزشک ] آلوپات [ بر می آید همین است . اغلب اوقات بیمار از مهارت فراوان پزشک ] آلوپات [ در از میان بردن بثورات پوستی شگفت زده می شود و زمانی که متعاقب و درنتیجه ی این نوع درمان، تظاهرات وخیمی ایجاد شده باشد خطر مرگ بیمار را به دنبال دارد ، او دوباره پیش پزشک خواهد رفت و خواهد گفت : « شما به طرز شگفت انگیزی بیماری پوستی مرا درمان کردید ، چرا نمی توانید مشکل کبدی مرا برطرف کنید ؟ اما پزشک کم دانش خطا کرده است ؛ او عارضه ای سطحی را حذف کرده است که برای اندام داخلی بی زیان بوده و در نتیجه ی این بی دانشی و ناآگاهی، بیماری را به سوی مرگ روانه کرده است .

 

در این پاراگراف 3 نکته ی جداگانه وجود دارد که باید آن را استخراج نمود « بازگرداندن سلامت » و نه حذف علایم، نخستین نکته است .

 

بازگرداندن سلامت، برقراری تعادل و هنجار در وجود فرد بیمار را در نظر دارد و حذف علایم ، موجود زنده را در نظر نمی گیرد .در مواردی مانند از میان بردن یبوست ، همورویید ، برجستگی و تورم سفید رنگ زانو ، بیماری پوستی یا هر گونه تظاهرات موضعی یا نشانه ی ویژه ی یک بیماری ، یا حتی حذف گروهی از علایم ، «بازگرداندن سلامت به کل وجود شخص» ، مد نظر نیست . اگر حذف علایم ، بازیافت سلامت را به دنبال نداشته باشد نمی توان آن را درمان نامید . در مبحث قبلی یاد گرفتیم که یگانه وظیفه ی پزشک درمان بیمار است و بنابراین وظیفه ی او این نیست که علایم را حذف نماید یا چشم انداز علایم و تصویر بیماری را تغییر دهد با تصور اینکه بدین روش هنجار و تعادل برقرار شده است. او چه موجود ساده اندیشی باید باشد ! میان چه باتلاق و لجن زاری دست و پا می زند وقتی که حتا یک لحظه می تواند به ژرفا و عمق کارهایی که می کند بیاندیشد ] و این کار را نمی کند [

 

اما اگر او درک کند که هر تغییر خشنی که در چشم انداز بیماری ایجاد می کند، باعث تشدید سرشت درونی بیماری ، تشدید بیماری شخص و افزایش درد و رنج بیمار می شود ، چقدر نحوه ی عملش متفاوت خواهد بود ! هر گاه که یک علامت از میان برود بیمار به کمک حواس خود قادر به تشخیص آن خواهد بود . و بیان می کند که به سلامت بازگردانده شده است . در اینجا هر گاه که یک علامت خارجی حذف می شود باید نوعی بهبود درونی متناسب با آن هم ایجاد گردد و هر کجا که بیماری جای خود را به تعادل و هنجار بدهد این ] قاعده [ صادق است .

 

پس نخستین شرط کامل بودن درمان، در « بازگرداندن سلامت » است و این امر باید « سریع ، ملایم و دایمی » باشد که این نکته ی دوم است . درمان باید فوری و به سرعت ، ملایم و پایدار باشد . هر گاه یک علامت خارجی با خشونت حذف گردد( برای مثال یبوست به کمک مسهل ها برطرف شود) ، نمی توان آن را ملایم یا دایمی نامید، هر چند به سرعت انجام شده باشد . هر گاه داروهای خشن به کار برده شود هیچ گونه ملایمتی در کنش یا واکنش هایی که به دنبال خواهد داشت در کار نخواهد بود . در زمانی که دومین پاراگراف ارغنون نوشته شد ، طبابت به ملایمت امروز نبود ؛ خون گیری ، تعریق و غیره در زمان نگارش این مطالب توسط هانه من رواج داشت . پزشکی در ظاهر خود تغییراتی کرده است . امروزه پزشکان قرص هایی با پوشش قندی ( Sugar – coat pills ) به کار می برند و تدابیری می اندیشند که داروها بدون طعم ] ناخوشایند [ یا دارای طعم ] دلپذیر [ باشند. آن ها از آلکالوییدهای تغلیظ شده استفاده می کنند اما هیچ کدام از این کارها به خاطر کشف هیچ اصل تازه ای انجام نمی گیرد . خون گیری و تعریق بر اساس اصولی ممنوع نشده است؛ چرا که سالمندان ، کنار گذاشتن این روش ها را نادرست می دانند و آرزو دارند دوباره بتوانند به دوره ی خون گیری و لانست و ... برگردند . اما داروهای امروزی ده بار قوی تر از داروهای سابق است چرا که غلیظ تر هستند . کوکائیره ، سولفونال و بسیاری از فرآورده های تغلیظ شده ای که توسط داروسازان تولید می شود بسیار خطرناک هستند و کنش و واکنش حقیقی آن شناخته شده نیست . یافته های شیمیایی محصولات نفت خام دریچه تازه ای در برابر هوش آدمی و فهم و اراده ی او به سوی هلاکت و ویرانی باز کرد . چرا که این فرآورده ها خشونتی آهسته و خیانت آمیز دارند . زمانی که در داروها از این مواد استفاده می شود بی درنگ خطرناک می شوند . کنشی خشن و سطحی از خود بروز می دهند و اکثر مردم ظاهر آن را می بینند . اما امروزه مردم به سوی مصرف داروهای خطرناک می روند چرا که این داروها ذهن را تخریب می کند . تاثیرات مثبت آشکاری که این داروها ایجاد می کنند هرگز دایمی و پایدار نیست . ممکن است در برخی موارد به نظر برسد که اثر آنها دایمی است اما علت این حالت آن است که یک بیماری جدید و بسیار نابکار که ] در روند خود [ ظریف تر و ] در عمل [ شدیدتر از تظاهرات خارجی بیماری می باشد ، بر موجود زنده